جلال الدين الرومي
91
مثنوى معنوى ( فارسى )
راه فانى گشته راهى ديگر است * ز آن كه هشيارى گناهى ديگر است هست هشيارى ز ياد ما مضى * ماضى و مستقبلت پردهى خدا آتش اندر زن به هر دو تا به كى * پر گره باشى از اين هر دو چو نى تا گره با نى بود هم راز نيست * همنشين آن لب و آواز نيست چون به طوفى خود به طوفى مرتدى * چون به خانه آمدى هم با خودى اى خبرهات از خبر ده بىخبر * توبهى تو از گناه تو بتر اى تو از حال گذشته توبه جو * كى كنى توبه از اين توبه بگو گاه بانگ زير را قبله كنى * گاه گريهى زار را قبله زنى [ تولّد دوم ] چون كه فاروق آينهى اسرار شد * جان پير از اندرون بيدار شد همچو جان بىگريه و بىخنده شد * جانش رفت و جان ديگر زنده شد [ حيرت عارفانه ] حيرتى آمد درونش آن زمان * كه برون شد از زمين و آسمان جستجويى از وراى جستجو * من نمىدانم تو مىدانى بگو حال و قالى از وراى حال و قال * غرقه گشته در جمال ذو الجلال غرقهاى نه كه خلاصى باشدش * يا بجز دريا كسى بشناسدش [ خداوند راه شناخت خود را به انسان آموخته است ] عقل جزو از كل گويا نيستى * گر تقاضا بر تقاضا نيستى چون تقاضا بر تقاضا مىرسد * موج آن دريا بدين جا مىرسد [ در مقام فنا ، زبان از سخن بازمىماند ] چون كه قصهى حال پير اينجا رسيد * پير و حالش روى در پرده كشيد پير دامن را ز گفتوگو فشاند * نيم گفته در دهان ما بماند از پى اين عيش و عشرت ساختن * صد هزاران جان بشايد باختن [ همّت ، بلند دار تا به كمال رسى ] در شكار بيشهى جان باز باش * همچو خورشيد جهان جانباز باش [ حركت و پويايى هستى و تبدّل امثال ] جان فشان افتاد خورشيد بلند * هر دمى تى مىشود پر مىكنند جان فشان اى آفتاب معنوى * مر جهان كهنه را بنما نوى در وجود آدمى جان و روان * مىرسد از غيب چون آب روان تفسير دعاى آن دو فرشته كه هر روز بر سر هر بازارى منادى مىكنند كه اللَّهم أعط كل منفق خلفا اللَّهم أعط كل ممسك تلفا و بيان كردن كه آن منفق مجاهد راه حق است نه مسرف راه هوا [ زيبايى انفاق و زشتى بخل ] گفت پيغمبر كه دايم بهر پند * دو فرشتهى خوش منادى مىكنند